|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
روي دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دلِ پريشان آمد. گفتم بخوانش.خواند و بازگشت. اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش.خواند و باز گشت. عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش؟! گفت: من سواد ندارم !!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:43 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزی ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 2:54 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
به من ميگفت: آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير، ميميرم
باورم نمي شد...
فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!
سالهاست در تنهايي پژمرده ام
کاش امتحانش نمي کردم
هنوز هم میگم برگرد ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 2:29 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
اكثريت مردم مي گويند رنگ عشق آبي است زيرا رنگ اقيانوس ها آبي است بعضي مردم مي گويند رنگ عشق قرمزه زيرا رنگ خون قرمز است بعضي مردم مي گويند كه رنگ عشق سبزه زيرا رنگ زندگي سبز مي باشد ولي من ميگم رنگ عشق سياهه چون من عشق را در چشمای سیاه تو می بینم
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:40 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:43 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:40 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:18 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:1 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:14 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
باز خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:0 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:58 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
تورا گم کرده ام امروز ...وحالا لحظه هاي من ..گرفتار سکوتي سرد وسنگينند.. وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند .. چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو.. نمي دانم چه خواهد شد.... پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم.....کجا ماندي که من بي تو هزاران بار، در هر لحظه مي ميرم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 17:18 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:31 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عـشق فراموش کردن نيست .بلکه بخشيدن است عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:25 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:57 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||