|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه مادر ،
همه چیز را فراموش می کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:33 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم
و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 16:10 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
وقتی معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخشه اما از وقتی تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه: آتشه ديدنه تو.... شوقه با تو بودن....و اندوهه بی تو بودن!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1:39 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
مي دونم که بي خبر من و تنها مي ذاري
نمي ذارم تا ابد غم رو چشمام بذاري
نمي خواستم که دلم بي تو تنها بمونه
بي تو در شباي تار فقط از يار بخونه
دل توست که باز مي خواد غم رو چشمام بذاره
باز در اين شباي تار تک و تنهام بذاره
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:20 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عشق از دوست داشتن پرسيد فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد:
من با يك سلام شروع ميشوم و تو با يك نگاه.
من با يك دروغ از بين ميروم و تو با مرگ
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:0 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.. جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:9 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||