|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
در این شب زیبا تنها داراییم قلبمه و اون رو به تو ای عزیزترینم تقدیم میکنیم براي چشم خاموشت بميرم كنار چشمه نوشت بميرم نمي خواهم در آغوشت بگيرم كه مي خواهم در آغوشت بميرم
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 23:20 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد... کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود ... وقتي براي اولين بار با تو حرف زدم مي ترسيدم تو را ببوسم، وقتي براي اولين بار بوسيدمت مي ترسيدم عاشقت شوم، حالا من عاشقتم می ترسم از دستت بدهم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:33 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند...
زندگی به امواج دریا ماننده است گاهی چیزی به ساحل می آورد
و گاهی چیزی با خود می برد.
چون به سرکشی افتد انبوه ماسه ها را با خود می برد...
اما می تواند که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد تا کسی بام خانه اش را با آن بپوشاند...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
یکی داشت و یکی نداشت!
اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست !
اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم
یکی بود پس کی نبود!
اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!
یکی آوردو یکی نیاورد!
اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم
یکی برد یکی نبرد!
اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم
![]()
![]()
![]()
نيمه شب صورتم را به خدا خواهم كرد ازخدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد
تا جان دارم و درسينه نفس به تو و عشق تو اي دوست وفا خواهم كرد ...
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:3 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||