|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
فردا اگر از راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابدترانه عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم...
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 18:17 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست گوش کن این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است که به او می گوید تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شیدایی و عشق همه تقدیم تو باد... موقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم، موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم، موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم شاید یه کسی برای اینکه شبها خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک میخوابد ... ولی تو اون رو نمیشناسی؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 23:55 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم...
عشق چيست؟
3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري،
3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند...
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||