|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...
دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...
من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ...
شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام ...
دل من مي خواهد پروانه شود گاهي رها کند خود را ز پيله هاي دلتنگي پر کشد
تا در کنار رودي که نگاههاي سرد آلوده اش نکرده باشد
و گامهايي خونسرد لطافتش را زخمي نکرده باشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:35 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......
سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است. ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا... اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره... طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:50 توسط عباس(آشنای آبادانی) |

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر ،
با همه ی تلخی و شیرینی خود میگذرد .
عشقها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می مانند ...

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود
برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي ؟
که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:5 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||