|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
در جلسه ی امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه ی سفید !
و یک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دل تنگی...
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگه ی سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست ...
در برگه ام ، کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم!
وقت تمام است .
برگه ها بالا...
خواب بودم کسی از صبح صدا کرد مرا
با نسیم آمدو در نور رها کرد مرا
عشق از آغاز همانند درختی گل کرد
میوه ای داد که مدیون خدا کرد مرا
سالها ذره صفت همسفر سنگ شدم
تا که آیینه ی خورشید نما کرد مرا
آنکه باران شدو بر باغ بهاران بارید
با خبر از عطش باغچه ها کرد مرا
چشمه ی چشم من ای دوست به خوش آمده است
جوشش عشق تو اینگونه چرا کرد مرا؟
من به دنبال تو در باغ هنر می گشتم
شعر از جنگل سرسبز صدا کرد مرا...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:51 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||