|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه
ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق
و کم مياري لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
کاش چشات يه جاده ميز د از دل تو تا دل من...
خواستم بگويم که زندگي ام تنها با او معنا مي يابد،
بگويم که بدون او هيچم، بگويم که دلم اسير اوست.
اما...هيچ نگفتم جز جمله ي تکراري « دوستت دارم» و او... باور نکرد عمق احساسم را ...
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:56 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||