|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
من به دستاي نگاهت دل خود را ميسپارم هستي ام يه قلب پاکه که برات هديه ميارم
واسه ما فرقي نداره که چقدر فاصله داريم هر جاي دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم
اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:
خداي مهربون، فکراي قشنگ،قلب کوچيک من

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
شبي آرام بود و من چون هميشه غرق رويايت دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 23:1 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||