|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب... عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد... کاش ميشد هيچ کس تنها نبود کاش ميشد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو مي مانم ولي... رفتي و گفتي و اينجا جا نبود ساليان سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي من نبود من دعا کردم براي بازگشت دست هاي تو ولي بالا نبود باز هم گفتي که فردا ميرسي کاش روز ديدنت فردا نبود ... وقتي براي اولين بار با تو حرف زدم مي ترسيدم تو را ببوسم، وقتي براي اولين بار بوسيدمت مي ترسيدم عاشقت شوم، حالا من عاشقتم می ترسم از دستت بدهم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:33 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||