|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم...
عشق چيست؟
3 ثانيه نگاه، 3 دقيقه خنده، 3 ساعت صفا، 3 روز آشنايي، 3 هفته وفاداري،
3 ماه بيقراري، 3 سال انتظار، 30 سال پشيماني!
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...
سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...
اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند...
گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند...
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:32 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||