|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
شاید آن درگران در دستان من عطر تن تو باشد.
با تو می گویم از عشق با تو می گویم از مهربانی صادقم با تو آرزوی دیرین من
با صدایی رسا فریاد می کشم: دوستت می دارم تا بی نهایت...
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است
عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم
وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........
از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟
گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:51 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||