|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درماندردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:37 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||