|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
آنکه این همه چشمان تو را زیبا میکرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد در میان این همه گل گشتمو عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم؟
نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره ... گفتم زندگي چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكي، پيري گفتم: پس جواني چه شد؟؟ گفت با عشق ساخت، با بي وفايي سوخت، با جدايي مرد
چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:3 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||