|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر ،
با همه ی تلخی و شیرینی خود میگذرد .
عشقها میمیرند رنگها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می مانند ...

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود
برايم چشمهاي تو نمي دانم چه خواهد شد پرازدلشوره ام بي تاب و دلگيرم کجا ماندي ؟
که من بي تو هزار بار در هر لحظه مي ميرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:5 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||