|
آشنای آبادانی |
|
عباس( آشنای آبادانی ) |
عشق مانند جنگ است......آسان شروع مي شود.......
سخت پايان مي يابد.........و فراموش کردنش محال است. ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا... اشک تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره... طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي ... 
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:50 توسط عباس(آشنای آبادانی) |
| ||||||